دمـــــای نبـــودنت زیــــر ِ صفــر استـــــ . . . !

اولین روزی که با هم حرف نزدیم را که به شب رساندم،
دوره افتادم توی خیابان های شهر
که اشک هایم بند نمی آید
و به خودم گفتم امکان ندارد رفته باشد
رفتن که به این سادگی نیست
و به سینه ام چنگ زدم تا مطمئن شوم قلبم سر جایش است
همان طور که قبلاً بود.
پشت میله های زندانی که بهشان دخیل بسته بودم
و تمام اینها در یک روز اتفاق افتاد
حال مرا تو بگو...
برایم تو بشمار این زندگی عددی را...
مثلاً بشمار پاییز هایی را که دوست تر داشتم
چه آغوشت داغ تر بود
و میل من به گم شدن میان بازوانت بیشتر،
یا بشمار تابستان هایی که آب ریختیم روی هم
اصلاً بهار هایی که انتظارت را می کشیدم بشمار
اصلاً زمستان هایی را که بوی تولد می داد بشمار
رفتن هایت را من می شمارم،
تو تنها بشمار دفعاتی را که نتوانستم دوستت نداشته باشم
غریبگی هایت را من میشمارم
تو دلدادگی های مرا بشمار
حق با توست ، روزگار عددی شده...
تو خوب هایش را بشمار،
بد هایش برای من !!!

چه بی پــَـــــــــروا
دلـــــــــم آغوش ِ ممــــــــــنوعه ای را میخــــــواهد....
که تنـــــــــــها شرعی بودنش را
من مـــــــیدانم و دلــــــم و تــــــــــو...............

پی نوشت : شما و خودم را دعوت می كنم به تقوا
عشق نوشت : شبيه من که باشی 124000 پيامبر هم، بی فايده است ...







