بیماری باشکوهی دارم...

.
میخوام که غم توو صورتم نباشه
ولی این "مریضیِ شیرینِ" عشق
محاله که از تویِ خونم جدا شه...
من اون کتابِ فلسفهم که سالهاست
اسیرِ دستِ این چشایِ خیسم…
هوا چقدر سرده و من لجبازم
دوست دارم چیزهایی را یاد بگیرم
که مغزم برایشان کشش ندارد؛
درست مثلِ دوست داشتنِ تو...
که فراتر از توانِ قلبِ من است.
امروز بینِ آن همه واژهیِ سخت،
فقط یک جمله را خوب فهمیدم:
آدم وقتی خیلی غمگین است،
باید اعتراف کند که هنوز...
درگیرِ یک "مریضیِ شیرین" به نامِ توست...
.

تاريخ : چهارم اسفند ۱۴۰۴ -:¦:- توسط : سعید -:¦:-





















