๑۩۞۩๑ گفتگو ๑۩۞۩๑

"با چشمان عاشق بیا تا جهان را تلاوت کنیم"

نمی دونستی...؟!

سعید -:¦:-
๑۩۞۩๑ گفتگو ๑۩۞۩๑ "با چشمان عاشق بیا تا جهان را تلاوت کنیم"

نمی دونستی...؟!

نشد از تو بگذرم...از خودم گذشتم... 

 

از دیروز بود که دلم عجیب هواتو کرده بود

هی با عکست آروم می شدم

اما بیشتر دلم برات تنگ میشد......

 امروز وقتی اومدم 

همه اونجا بودن اما تو نبودی...........

یکم اونجا نشستم که مبادا تو بیای....

 نبودی...

نیومدی....

برگشتم

دیدنت برام آرامشه

هرچند که مال من نیستی ...

 میدونی

امروز یاد اون روزی افتادم که نفس نفس می زدم  

و نمی تونستم نفس بکشم

یادته ....

 گفتی نفس مصنوعی می خوای؟؟؟

 امروز کجا بودی که ببینی دیگه نفسم در نمی یومد....

 نمیدونم چرا نمی تونم فراموشت کنم....

 کاش لااقل حالتو می دونستم

همین !

 

 

 

لباسی رو که از تنت در میاری

و بی توجه پرتش می کنی یه جایی روی زمین،

کاناپه، تخت یا هر جا!

من آرزوی بوییدنش رو دارم.

نمی دونستی!!!

 

 

 

 

 

  



تاريخ : بیستم مرداد ۱۳۹۰ -:¦:- توسط : سعید -:¦:-
.: Weblog Themes By SlideTheme :.